ترجمه ۳۱

[1] از وصاياي امام عليه السلام به امام حسن مجتبي اين نامه را امام ازسرزمين حاضرين هنگام بازگشت از صفين به او نوشته است . [2] [اين نامه اي است ] از پدري فاني معترف به سختگي ريزمان که آفتاب عمرش رو به غروب است و خواه ناخواه تسليم گذشت دنياست [3] هم او که در منزلگاه پيشينيان سکني گرفته و فردا از آن کوچ خواهد کرد . به فرزندي آرزومند ،آرزومند چيزي که هرگز به دست نمي آيد [4] و در راهي گام مي نهد که ديگران در آن گام نهادند و هلاک شدند به کسيکه هدف بيماري ها است [5] گروگان روزگار در تيررس مصائب بنده دنيا بازرگان غرور[6] بدهکار و اسير مرگ ، هم پيمان اندوهها، قرين غمها، [7] آماج آفات و بلاها مغلوب شهوات و جانشين مردگان . [8] اما بعد آگاهي من از پشت کردن دنيا و چيرگي روزگار [9] و رويآوردن آخرت به سويم مرا از ياد غير خودم بازداشته [10] و تمام اهتمامم را به سوي آخرت جلب کرده است و از آنجا که به خويشتن مشغولم [11] از غير خودم روي برتافته ام .اين وضع هوا و هوسم را کنار زده [12] و نظر خالص و نهائي را برايمن آشکار ساخته لذا مرا به مرحله اي رسانده که سراسر جدي است و شوخي در آن راه ندارد [13] و به راستي و صداقتي کشانده که در آن دروغ نيست . و چون تو را جزئي از خود بلکه همه خودم يافتم [14] آن چنانکه اگر ناراحتي بتو رسد به من رسيده و اگر مرگ دامنت را بگيرد گويا دامن مرا گرفته به اين جهت اهتمام کار تو را اهتمام کار خود يافتم 000 [1] لذا اين نامه را برايتو نوشتم تا تکيه گاه تو باشد خواه من زنده باشم يا نباشم . [2] پسرم تو را به تقوا و التزام به فرمان خدا آبادکردن قلب و روح با ذکر او و چنگ زدن به ريسمان الهي توصيه مي کنم [3] و چه وسيله اي مي تواند مطمئن تر از رابطه ايکه بين تو و خدا است اگر به آن چنگ زني باشد ؟ [4] قلبت را با موعظه و اندرز زنده کن [ و هواي نفست را ] با زهد و بي اعتنائي بميران دل را با يقين نيرومند ساز و با حکمت و دانش نوراني نما [5] و با ياد مرگ رام کن و آن را به اقرار به فناء دنيا وادار و با نشان دادن فجايع دنيا او را بصير گردان [6] و از حملات روزگار و زشتيهاي گردش شب و روز برحذرش دار [7] اخبار گذشتگان را بر او عرضه نما و آنچه را که به پيشينيان رسيده است يادآوريش کن [8] در ديار و آثار مخروبه آنها گردش نما و درست بنگر آنها چه کرده اند ببين از کجا منتقل شده اند [9] و در کجا فرود آمده اند خواهي ديد از ميان دوستان منتقل شده [10] و به ديار غربت بار انداخته اند گويا طولي نکشد که تو هم يکي از آنها خواهي بود . [11] [ بنابراين ] منزلگاه آينده خود را اصلاح کن آخرتت را به دنيايت مفروش و در موردآنچه نمي داني سخن مگو [12] در آنچه موظف نيستي کسي را مخاطب نساز و در راهي که ترس گمراهي در آن داري قدم مگذار [13] چه اينکه خودداري به هنگام بيم از گمراهي بهتر از آن است که انسان خود را در مسيرهاي خطرناک بيفکند . [14] امر به معروف کن تا خود اهل معروف باشي با دست و زبانت منکرات را انکار نما و از کسيکه عمل بد انجام مي دهد به سختي دوريگزين [15] و در راه خدا تا سرحد توان تلاش کن و هرگز سرزنش سرزنش گران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد . [1] در درياي شدائد و مشکلات در راه حق هر جا که باشد فرو رو در دين تفقه کن [2] خويشتن را بر استقامت در برابر مشکلات عادت ده که شکيبائي در راه حق از اخلاق نيک به شمار مي رود [3] در تمام کارها خويشتن را بخدا بسپار که خود را به پناهگاهي مطمئن و نيرومند سپرده اي. [4] بهنگام دعا با اخلاص پروردگارت را بخوان که بخشش و حرمان بدست او است [5] و همواره از خدا بخواه که آنچه خير و نيک است برايت پيش آورد در وصيتم دقت کن و آن را سرسري مگير چه اينکه بهترين گفته آنست که سودمند باشد . [6] آگاه باش دانشي که نفع نبخشد در آن خيري نيست و دانشي که سزاوار فراگرفتن نيست سود نمي بخشد . [7] پسرم هنگامي که يافتم به سن پيري رسيده ام و ديدم قوايم بسستي مي گرايد [8] به اين وصيت مبادرت ورزيدم . و فرازهائي از آن را به تو گفتم مبادا اجلم فرا رسد در حاليکه آنچه را در درون داشته ام بيان نکرده باشم [9] و پيش از آنکه در رايم نقصاني ايجاد شود همچنانکه در جسمم بوجود آمده [10] يا پيش از آنکه هوا و هوس و فتنه هاي دنيا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبي سرکش گردي اين سخنان را با تو بگويم [11] چرا که قلب جوان همچون زمين خالي است هر بذري در آن پاشيده شود مي پذيرد [12] بنابراين من در تعليم و ادب تو پيش از آنکه قلبت سخت شود و عقل و فکرت به امور ديگر مشغول گردد مبادرت ورزيدم [13] تا با تصميم جدي به استقبال اموري بشتابي که انديشمندان و اهل تجربه زحمت آزمون آنرا کشيده اند [14] و تو را از تلاش بيشتر بي نياز ساخته اند[15] بنابر اين آنچه از تجربيات آنها نصيب ما شده نصيب تو هم خواهد بود بلکه شايد پاره اي از آنچه بر ما مخفي مانده [ بازگشت زمان ] بر تو روشن گردد . [16] پسرم درست است که من به اندازه همه کساني که پيش از من مي زيسته اند عمر نکرده ام اما در کردار آنها نظر افکندم . [1] و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار آنها به سير و سياحت پرداختم تا بدانجا که همانند يکي از آنها شدم [2] بلکه گويا در اثر آنچه از تاريخ آنان به من رسيده با همه آنها از اول تا آخر بوده ام . [3] من قسمت زلال و مصفاي زندگي آنان را از بخش کدر و تاريک بازشناختم و سود و زيانش را دانستم [4] از ميان تمام آنها قسمتهاي مهم و برگزيده را برايت خلاصه کردم و از بين همه آنها زيبايش را برايت انتخاب نمودم [5] و مجهولات آنرا از تو دور داشتم . لذا همانگونه که يک پدر مهربان بهترين نيکي ها را براي فرزندش مي خواهد من نيز صلاح ديدم که ترا بدين صورت تربيت کنم . [6] و همت خود را بر آن گماشتم زيرا عمر تو رو به پيش است و روزگارت رو به جلو [7] داراي نيتي سالم و روحيبا صفا . [ چنين ديدم ] که در آغاز کتاب خدا را همراه تفسيرش [8] و قوانين اسلام و احکامش و حلال و حرام آنرا به تو تعليم دهم . و اين همه توجه را به تو کردم [9] آنگاه از اين ترسيدم که آنچه بر مردم در اثر پيروي هوا و هوس و عقايد باطل مشتبه شده و در آن اختلاف نموده اند بر تو نيز مشتبه گردد [10] به همين دليل روشن ساختن اين قسمت هر چند چندان خوشايند تو نباشد پيش من محبوبتر از آن است که تو را تسليم امري سازم که از هلاکتت ايمن نباشم [11] و اميدوارم خداوند تو را در طريق رشد و صلاحت توفيق دهد و به مقصودت رهبري کند اينک اين وصيتم را براي تو مي فرستم : [12] پسرم بدان محبوب ترين چيزي که از ميان گفته هايم در اين وصيت نامه به آن تمسک مي جوئي تقوا و پرهيزکاري است [13] اکتفا به آنچه خداوند بر تو فرض و واجب شمرده است و نيز حرکت در راهي است که پدرانت در گذشته از آن راه رفته اند [14] و صالحان خاندانت آن طريق را پيموده اند زيرا همانگونه که تو درباره خويش نظر مي کني آنها نيز نظر افکندند [15] و همانگونه که تو براي صلاح خويش مي انديشي آنها نيز مي انديشيدند 000 آنها پس از فکر و دقت به اينجا رسيدند که آنچه را به خوبي شناخته اند بگيرند [1] و آنچه را که مکلف نيستند رها سازند و اگر روحت از قبول اين ابا دارد که تا همانند آنها آگاهي نيابي اقدام نکني [2] مي بايست از راه صحيح اين راه را بپوئينه اينکه خود را به شبهات بي فکني و يا به دشمنيها تمسک جوئي. [3] اما پيش از آنکه در طريق آگاهي در اين باره گام نهياز خداوندت استعانت بجوي و در توفيقت در اين راه رغبت و ميل نشان ده [4] و هر گونه عاملي را که موجب خلل در افکارت مي شود يا تو را در شبهه مي افکند يا تو را تسليم گمراهي مي سازد رها ساز [5] پس آنگاه که يقين کردي قلبت صفا يافته و در برابر حق خاضع شده و نظرت تکامل يافته [6] و اراده ات تمرکز يافته در آنچه برايت تفسير مي کنم نظر افکن و اگر آنچه را در اين زمينه دوست مي داري برايت فراهم نشد [7] و فراغت خاطر حاصل نکردي بدانکه در طريقي که ايمن از سقوط نيستي گام برمي داري[8] و در دل تاريکيها قدم مي زني چرا که آن کسيکه در اشتباه يا در حال تحير و ترديد است طالب دين نيست و در چنين موقعي امساک و خودداري از چنين راههائي بهتر است . [9] پسرم در فهم وصيتم دقت نما بدان مالک مرگ همو مالک حيات است [10] و آفريننده همان کسي است که مي ميراند و فاني کننده همو است که جهان هستي را از نو نظام مي بخشد . همان کسيکه بيماري مي دهد شفا نيز عطا مي کند . [11] و بدانکه دنيا پا برجا نمي ماند مگر به همان گونه که خداوند آنرا قرار داده است [12] گاه نعمت و گاه ابتلاء و پاداش در رستاخيز يا آنچه که او بخواهد و تو نمي داني. [13] اگر درباره جهان و حوادثش مشکل و بغرنجي براي تو پيش آمد آن را بر ناداني خود حمل کن [14] زيرا تو در نخست جاهل و نادان آفريده شديو سپس عالم و آگاه گرديدي و چه بسيار است آنچه را که نميداني[15] و فکرت در آن سرگردان و چشمت در آن گمراه مي گردد اما پس از مدتي آن را مي بيني 000 [1] بنابراين به آن کس که تو را آفريده و روزيت داده و آنچه لازمه خلقتت بوده به تو بخشيده پناه ببر و پرستش تو ويژه او باشد ميل و رغبتت به سوي او و تنها از او بترس . [2] پسرم بدان هيچکس از خدا همچون پيامبر اسلام خبر نياورده است . [3] بنابراين رهبري او را بپذير و در طريق نجات و رستگاري او را قائد خويش انتخاب کن [4] من از هيچ اندرزي درباره ات کوتاهي نکرده ام و تو هر قدر هم کوشش کني و صلاح خويش را در نظر بگيري مصالح خود را آن اندازه که من درباره تو تشخيص داده ام تشخيص نخواهي داد [5] پسرم بدان اگر پروردگارت شريکي داشت رسولان او نيز بسوي تو مي آمدند آثار ملک و قدرتش را مي ديدي[6] و افعال و صفاتش را مي شناختي اما او خداوندي است يکتا همانگونه که خويش را توصيف کرده است . [7] هيچکس در ملک و مملکتش قادر به ضديت با او نيست هرگز از بين نخواهد رفت . و همواره بوده است [8] او سرسلسله هستي است بدون اينکه آغازي داشته باشد و آخرين آنها است بدون اينکه پاياني برايش تصور شود [9] بزرگ مرتبه تر از آن است که ربوبيتش در احاطه فکر قرار گيرد . [10] حال که اين حقيقت را شناختي در عمل بکوش آنچنان که سزاوار مانند توئي در کوچکي قدر منزلت [11] و کمي قدرت و فزوني عجز و نياز شديد به پروردگار است . در راه طاعتش کوشش نما [12] از عقوبتش ترسان باش و از خشمش بيمناک [13] چرا که او تو را جز به نيکي امر نکرده و جز از قبيح و زشتي باز نداشته است . [14] فرزندم من تو را از دنيا و حالات آن و زوال و دگرگونيش آگاه ساختم [15] و از آخرت و آنچه براي اهلش در آن مهيا شده مطلع گردانيدم و درباره هر دو برايت 000مثلها زدم [1] تا به وسيله آنها عبرت گيري و در راه صحيح آن گام نهي کساني که دنيا را خوب آزموده اند [2] همانند مسافراني هستند که در سرمنزلي بي آب و آبادي و پر مشقت که قابل ماندن نيست قرار گرفته و قصد کوچ بسوي منزلي پر نعمت و به ناحيه ايکه در آن آسايش و راحتي است نموده اند [3] [ اينها براي رسيدن به آن منزل ] مشقتهاي راه را متحمل شده اند فراق دوستان را پذيرفته سختي مسافرت و غذاهاي ناگوار را با جان و دل قبول نموده اند [4] تا بخانه وسيع خويش و سرمنزل قرار و آرامش خود گام نهند . از هيچکدام از اين ناراحتيها و مشکلات در اين راه احساس درد و رنجي نمي کنند [5] هزينه هاي مصرف شده را غرامت نمي انگارند و هيچ چيز برايشان محبوبتر از آن نيست که آنان را به منزلشان نزديک و به محل آرامششان برساند . [6] اما کسانيکه به دنيا مغرور شده اند همانند مسافراني هستند که در منزلي پر نعمت قرار داشته سپس به آنها اعلام مي شود که بايد بسوي منزلي خشک و خالي از نعمت حرکت کنند [7] نزد آنان هيچ چيز ناخوش آيندتر و ناراحت کننده تر از مفارقت آنچه در آن بوده اند و حرکت به سوي ناراحتيهائي که بايد تحمل کنند و در آن قرار گيرند نيست [8] پسرم خويشتن را معيار و مقياس قضاوت بين خود و ديگران بگير پس آنچه را که برايخود دوست مي داري براي ديگران دوست دار [9] و آنچه را که براي خود نمي پسنديبر ديگران نيز مپسند ستم مکن همانگونه که دوست نداري به تو ستم شود . [10] نيکي کن همانطور که دوست داري نسبت به تو نيکي کنند براي خويشتن چيزي را زشت بدان که همان را براي ديگري قبيح مي شماري[11] به همان چيز براي مردم راضي باش که براي خود مي پسندي [12] آنچه نمي داني مگو اگر چه آنچه مي داني بسيار اندک است و آنچه را که دوست نداري به تو بگويند به ديگران نيز مگو . [13] بدان که عجب و غرور ضد صواب و راستي و آفت عقل است . [1] نهايت کوشش و تلاش را در زندگي داشته باش [ و از آنچه به دست آورده اي انفاق کن ] و براي ديگران اندوخته مکن [2] و آن گاه که در راه راست هدايت يافتيدر برابر پروردگارت سخت خاضع و خاشع باش . [3] بدان راهي بس طولاني و پر مشقت در پيش داري [4] و نيز بدان در اين راه از کوشش صحيح تلاش فراوان و اندازه گيري توشه و راحله به مقدار کافي بي نياز نخواهي بود [5] و با توجه به اينکه بايد در اين راه سبکبار باشي بيش از تاب و تحمل خود بار بر دوش مگير که سنگيني آن براي تو و بال خواهد بود . [6] و هر گاه نيازمندي را يافتيکه مي تواند زاد و توشه تو را تا رستاخيز بر دوش گيرد [7] و فردا که به آن نيازمند شوي به تو پس دهد آنرا غنيمت بشمار و اين زاد را بر دوش او بگذار [8] و اگر قدرت بر جمع آوري چنين زاد و توشه اي را داري هر چه بيشتر فراهم ساز و همراه او بفرست چرا که ممکن است روزي در جستجوي چنين شخصي برآئي ولي پيدايش نکني. [9] هنگامي که بي نياز هستي اگر کسي قرض بخواهد غنيمت بشمار تا در روز سختي و تنگدستي ات ادا نمايد [10] بدان که پيش روي تو گردنه هائي صعب العبور وجود دارد [ که براي عبور از آنها ] سبکباران حالشان به مراتب بهتر از سنگين باران است . [11] و کندروان حالشان بسيار بدتر از سرعت کنندگان بدان که نزول تو سرانجام يا در بهشت است يا در دوزخ [12] بنابراين براي خويش پيش از رسيدنت به آن جهان وسائلي مهيا ساز و منزل را پيش از آمدنت آماده نما . [13] زيرا پس از مرگ عذر پذيرفته نمي شود و راه بازگشتي به دنيا وجود ندارد. [14] بدان همان کسيکه گنجهاي آسمانها و زمين را در اختيار دارد به تو اجازه دعا و درخواست را داده است [15] و اجابت آن را نيز تضمين نموده به تو امر کرده که از او بخواهي تا به تو عطا کند و از او درخواست رحمت نمائي تا رحمتش را بر تو فروفرستد . [1] خداوند بين تو و خودش را کسي قرار نداده که حجاب و فاصله باشد و تو را مجبور نساخته که به شفيع و واسطه ايپناه ببري. [2] و مانعت نشده که اگر کار خلافي نمودي توبه کنيدر کيفر تو تعجيل ننموده [3] و در انابه و بازگشت بر تو عيب نگرفته است . در آنجا که فضاحت و رسوائي سزاوار تو است تو را رسوا نساخته [4] و براي بازگشت و قبول توبه شرائط سنگيني قائل نشده است در جريمه با تو به مناقشه نپرداخته و تو را از رحمتش مايوس نساخته است [5] بلکه بازگشت تو را از گناه حسنه و نيکي قرار داده [6] گناه و بديت را يک و نيکيت را ده به حساب آورده است و در توبه و بازگشت و عذرخواهي را به رويت گشوده است [7] پس آنگاه که ندايش کني بشنود و آن زمان که با او نجوا نمائي سخنت را مي داند [8] پس حاجتت را به سوي او مي بري و آن چنانکه هستي در پيشگاه او خود را نشان مي دهي. [9] هرگاه بخواهي با او درد دل مي کني و ناراحتي و مشکلاتت را در برابر او قرار مي دهي از او در کارهايت استعانت مي جوئي [10] و از خزائن رحمتش چيزهائي را مي خواهي که جز او کسي قادر به اعطاء آن نيست : [11] مانند عمر بيشتر تندرستي بدن و وسعت روزي[12] بار ديگر تاکيد مي کنم که خداوند کليدهاي خزائنش را در دست تو قرار داده زيرا به تو اجازه داده که از او درخواست کني[13] بنابراين هرگاه خواستي مي تواني به وسيله دعا درهاي نعمت خدا را بگشائي و باران رحمت خدا را فرود آوري. [14] اما هرگز نبايد از تاخير در اجابت دعا مايوس گردي زيرا بخشش به اندازه نيت است [15] گاه مي شود که اجابت به تاخير مي افتد تا اجر و پاداش و عطاي درخواست کننده بيشتر گردد [16] و گاه مي شود که درخواست مي کني اما اجابت نمي گردد در حاليکه بهتر از آن بزودي و يا در موعد مقرري به تو عنايت خواهد شد [17] و يا اينکه به خاطر چيز بهتري اين خواسته ات برآورده نمي شود [18] زيرا چه بسا چيزيرا مي خواهي که اگر به تو داده شود موجب هلاکت دين تو مي شود . روي اين اصل بايد خواسته تو هميشه چيزي باشد که جمال و زيبائيش برايت باقي[1] و وبال و بديش از تو رخت بربندد مال براي تو باقينمي ماند و تو نيز براي آن باقي نخواهي ماند . [2] پسرم بدان تو براي آخرت آفريده شده اينه براي دنيا براي فنا نه بقاي در اين جهان [3] براي مرگ نه براي زندگي[ و بدان ] که تو در منزلي قرار داري که هر آن ممکن است از آن کوچ کني در منزلي که بايد زاد و توشه از آن برگيري[4] تو در طريق آخرتي تو طريد مرگي همان مرگي که هرگز فرارکننده از آن نجات نمي يابد . و از دست جوينده اش بيرون نمي رود [5] و سرانجام او را مي گيرد . بنابراين از مرگ بر حذر باش نکند زمانيتو را به چنگ آورد که در حال بديباشي[6] و تو پيشتر با خود مي گفتي که از اين حال توبه خواهي کرد [7] اما او ميان تو و توبه ات حائل مي گردد و اين جا است که تو خويشتن را به هلاکت انداخته اي. [8] ياد مرگ [9] پسرم بسيار به ياد مرگ باش و به ياد آنچه به سوي آن مي روي و پس از مرگ در آن قرار ميگيري[10] تا اينکه هنگاميکه مرگ به نزد تو آيد تو خود را از هر جهت مهيا کرده باشي. نيروي خويش را تقويت و دامن همت بر کمر زده و آماده باشي نکند ناگهان بر تو وارد شود و مغلوبت سازد [11] [ پسرم ] از اين سخت برحذر باش که علاقه شديد مردم به دنيا و حمله حريصانه شان به آن تو را مغرور سازد [12] چرا که خداوند تو را از وضع دنيا آگاه کرده و دنيا نيز خود از فنا و زوالش تو را خبر داده و بديهاي خود را آشکارا بتو نشان داده است . [13] [ بدان ] دنياپرستان هم چون سگاني هستند که بي صبرانه همواره صدا مي کنند و درندگاني که در پي دريدن يکديگرند [14] زورمندان ضعيفان را مي خورند و بزرگترها کوچکترها را . [15] يا همچون چهار پايانيکه گروهي از آنان پاهايشان بسته و گروهي ديگر رها شده اند راههاي صحيح را گم کرده [16] و براههاي نامعلوم گام گذارده اند در وادي پر از آفات رها شده اند در سرزميني شنزار که حرکت در آن به کندي امکان پذير است . [1] نه چوپاني دارند که آنها را جمع کند و نه کسيکه آنها را به منزل برساند . دنيا آنان را در طريق کوري به راه انداخته [2] و چشمهاشان را از ديدن نشانه هاي هدايت بربسته در حيرت و سرگرداني دنيا مانده [3] و در نعمتهاي آن غرق گرديده اند آنها را مالک و پروردگار خويشتن برگزيده اند . دنيا آنها را و آنها دنيا را به بازيگرفته و ماورايآنرا فراموش کرده اند . [4] در تلاش براي دنيا اندازه نگهدار . [5] آرام که به زودي تاريکي برطرف مي شود [ و حقيقت آشکار مي گردد ] گويا مسافران به سرمنزل مقصود رسيده اند . آن کس که سريع براند به [ قافله ] ملحق خواهد شد . [6] پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز است دائما در حرکت است هر چند خود را ساکن مي پندارد . [7] و همواره قطع مسافت مي کند گر چه ظاهرا متوقف است . [8] بدان بطور مسلم هرگز به همه آرزوهايت نخواهي رسيد و از اجلت تجاوز نخواهيکرد [ بيش از آنچه مقرر شده عمر نخواهي نمود ] [9] و تو در راه همان کساني هستيکه پيش از تو مي زيسته اند بنابراين در طريق به دست آوردن دنيا ملايم باش ؟ و در کسب و کار ميانه رويرا پيشه کن [ نه حرص داشته باش و نه طمع ] [10] زيرا بسيار شده که تلاش بيحد در راه دنيا منجر به نابودي اموال گرديده است ؟ چرا که نه هر تلاشگري به روزي رسيده و نه مدارا کننده محروم مي شود . [11] بزرگوارتر از آن باش که به پستي تن در دهي هر چند تو را به مقصودت برساند [12] زيرا تو نمي توانيدر برابر آنچه از آبرو و شخصيتت در اين راه از دست مي دهي بهائي به دست آوري [13] بنده ديگري مباش چرا که خداوند تو را آزاد آفريده [14] آن نيکي که جز با شر و بديبه دست نيايد نيکي نيست و نه آن آسايش و راحتي که با مشقت زياد .[15] نکند مرکبهاي طمع با سرعت حرکت کنند و تو را به مهلکه بيندازند . [1] اگر توانستيکه بين تو و خداوند صاحب نعمت واسطه اي نباشد انجام ده [2] زيرا تو قسمت خود را دريافت خواهي کرد و سهمت را خواهي گرفت و مقدار کمي که از ناحيه خدا برسد محترمانه تر است از مقدار زيادي که از ناحيه يکي از مخلوقاتش باشد هر چند همه نعمتها از ناحيه او است . [3] سفارشهاي گوناگون [4] تدارک و جبران آنچه براثر سکوتت از دست داده اي آسانتر است از جبران آنچه در اثر سخنت از دست رفته [5] چرا که نگهداري آنچه در ظرف هست با محکم بستن دهانه آن امکان پذير است . [6] و نگهداري آنچه در دست داري نزد من محبوبتر است از درخواست چيزي که در دست ديگري است . [7] تلخي ياس و ناداري بهتر است از درخواست از مردم . ثروت کم همراه با عفت و پاکي و درستکاري بهتر است از ثروت فراوان توام با فجور و گناه . [8] انسان اسرار خويش را بهتر از هر کس ديگر نگهداري مي کند . بسيارند کساني که بر زيان خود تلاش مي کنند . کسي که پرحرفي کند حرفهايبي معني زياد خواهد زد . [9] هر کس انديشه کند ،بينائي خواهد يافت . به نيکوکاران نزديک شو که از آنان خواهي شد . از اهل شر و بدي دور شو تا از آنها برکنار باشي. [10] غذاي حرام بدترين غذاها است ستم بر ناتوان بدترين ستم است . [11] آن گاه که رفق و مدارا کردن شدت به حساب آيد، شدت ، رفق و مدارائي خواهد بود . گاه مي شود که دارو مايه بيماري و بيماري داروي نجات بخش است . [12] چه بسا آن کس که اهل اندرز نيست اندرز داده و آن کس که از او درخواست نصيحت شده خدعه به کار برده است [13] از تکيه کردن بر آرزوها بر حذر باش که سرمايه احمقان است . عقل نگهداري تجربه ها است . [14] بهترين تجربه هايت آن است که به تو پند دهد . پيش از آنکه فرصت از دست برود و مايه اندوهت گردد آنرا غنيمت بشمار . [15] چنان نيست که هر کس در جستجو باشد به خواسته اش برسد . و هر غائب و پنهاني بازگردد از موارد فساد از بين بردن زاد و توشه و تباه ساختن معاد است . [16] هر کاري سرانجامي دارد به زودي آنچه برايت مقدر شده بتو خواهد رسيد . [17] هر بازرگاني همواره خود را در مخاطره مي اندازد [ تا نتيجه گيرد ] . بسيار شده که سرمايه کم رشدش از سرمايه زياد بيشتر بوده است نه در کمک کار پست خيري وجود دارد [1] و نه در دوست متهم آنگاه که روزگار در اختيار تو است بهره خود را بگير . [2] هيچگاه نعمتيرا به خاطر اينکه بيشتر به دست آوري بخطر مينداز . از سوارشدن بر مرکب سرکش لجاجت برحذر باش .[3] وظيفه تو در برابر دوستان .در برابر برادرت اين مطالب را برخود تحمل کن :به هنگام قطع رابطه از ناحيه او تو پيوند نما[4] وهنگام قهر و دوريش لطف و نزديکي . در برابر بخلش بذل و بخشش . [5] و در زمان دوريش نزديکي به هنگام سخت گيريش نرمش به هنگام جرمش قبول عذر [6] آنچنانکه گويا تو بنده او هستي. و او صاحب نعمت تو است . [7] [ اما ] برحذر باش از اينکه آنچه گفته شد در غير محلش قرار دهييا درباره کسيکه اهليت ندارد به انجام رساني. [8] هرگز دشمن دوست خود را به دوستي مگير که با اينکار با دوستت به دشمني برخاسته اي نصيحت خالصانه خود را براي برادرت مهيا ساز [9] خواه نيک باشد يا بد خشم را فرو خور که من جرعه اي شيرين تر و خوش سرانجام تر و لذت بخش تر از آن نديدم . [10] با کسيکه با تو به خشونت رفتار کند نرمي پيش گير که به زودي او در برابر تو نرم خواهد شد . [11] با دشمن خود با فضل و کرم رفتار کن که در ميان يکي از دو پيروزي شيرين ترين را برگزيده اي. [12] اگر خواستي پيوند برادري و رفاقت را ببري جاي دستي برايش باقي بگذار که اگر روزي خواست بازگردد و بار ديگر با تو دوست شود بتواند . [13] کسيکه به تو گمان نيکي برد با [ عملت ] گمانش را تصديق کن هيچگاه به اعتماد رفاقت و يگانگي که بين تو و برادرت هست حق او را ضايع مکن [14] زيرا آنکه حقش را ضايع مي کني با تو برادر نخواهد بود . [15] سعي کن خاندانت بدترين افراد نسبت به تو نباشند . به کسي که با تو علاقه ندارد علاقمند مباش [16] نبايد برادرت در قطع پيوند برادري نيرومندتر از تو در برقراري پيوند [17] و نه در بدي کردن قويتر از تو در نيکي کردن باشد ظلم و ستم کسيکه بر تو ستم مي کند زياد بر تو گران نيايد [1] چرا که در حقيقت به زيان خود و سود تو تلاش مي کند [ و سرانجام بر او پيروز خواهي شد ] پاداش کسيکه تو را خوشحال مي کند اين نيست که به او بديکني. [2] پسرم بدان که روزي بر دو گونه است : يک نوع روزي است که به جستجوي آن بر مي خيزي و روزي ديگرياست که به سراغ تو خواهد آمد [3] يعني اگر تو هم به سويش نروي بسويت مي ايد چه زشت است خضوع به هنگام نياز و جفا و ستم به هنگام بي نيازي. [4] تنها از دنيا آن مقدار مال تو خواهد بود که با آن سراي آخرتت را اصلاح کني. [5] اگر قرار است براي چيزي که از دستت رفته ناراحت شوي پس براي هر چيزي که به تو نرسيده نيز ناراحت باش [6] با آنچه در گذشته ديده و شنيده اي بر آنچه هنوز نيامده است استدلال کن چرا که امور شبيه يکديگرند [7] از کساني مباش که پند و اندرز به آنها سود نمي بخشد مگر آن زمان که سخت در توبيخ او مبالغه کني[8] چرا که عاقلان با اندرز و آداب پند مي پذيرند اما چهار پايان با زدن [9] هم و غمها را با نيروي صبر و حسن يقين از خود دور ساز کسيکه ميانه روي را ترک کند از راه حق منحرف شده [10] يار و همنشين در حکم خويشاوند است . دوست آن است که در نبود انسان حق دوستي را رعايت کند هوا و هوس شريک کوري است . [11] چه بسا دورافتادگاني که از خويشاوندان نزديکترند و خويشاونداني که از هرکس دورتر مي باشند [12] غريب کسي است که دوست نداشته باشد . کسيکه از حق تجاوز کند در تنگنا قرار مي گيرد . [13] آن کس که به ارزش خود اکتفا کند برايش پاينده تر خواهد بود . مطمئن ترين وسيله ايکه ميتواني به آن چنگ بزني وسيله اياست که بين تو و خدايت ايجاد رابطه کند . [14] کسيکه به کار تو اهميت نمي دهد در حقيقت دشمن تو است گاه مي شود که نوميدي نوعي وصول به مقصد است و اين در صورتي است که طمع موجب هلاکت شود [15] چنان نيست که هر عيب پنهاني آشکار شود و همه فرصتها به نتيجه رسد [16] گاه مي شود که بينا به خطا مي رود و نابينا به مقصد مي رسد [17] شر و بدي را تاخير افکن زيرا هر وقت بخواهي مي تواني انجام دهي بريدن از جاهل معادل پيوند با عاقل و هوشيار است [1] کسيکه از مکر زمان ايمن بماند زمان به او خيانت خواهد کرد و کسيکه آن را بزرگ بشمارد او را خوار خواهد ساخت . چنين نيست که هر تيراندازي به هدف بزند . [2] آن گاه که حکومت تغيير کند و دگرگون شود زمانه دگرگون خواهد شد پيش از حرکت به سوي سفر درباره همسفرت جستجو و تحقيق کن و پيش از گرفتن منزل درباره همسايه ات . [3] از گفتن سخنان بي محتوا بر حذر باش گرچه آن را از ديگري نقل کني. [4] از مشاوره با زنان [ هوسباز ] بپرهيز که نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است [5] و از طريق حجاب مشاهد زنان را بپوشان زيرا حجاب و پوشش آنها را سالمتر و پاکتر نگاه خواهد داشت [6] خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست که افراد غير مطمئن را در بين آنان راه دهي. [7] اگر بتواني که غير از تو ديگري را نشناسند اين کار را بکن . [8] به زن بيش از حد خود تحميل مکن زيرا زن همچون شاخه گل است نه قهرمان خشن [9] احترامش را به حدي نگهدار که او را به فکر نيندازد که براي ديگري شفاعت کند . [10] بر حذر باش از اينکه در غير جائي که بايد غيرت به خرج داد اظهار غيرت کني[ که نشانه سوءظن تو نسبت به او باشد ] زيرا اظهار بي اعتمادي و سوءظن زنان را به ناپاکي و بيگناهان را به آلودگي سوق مي دهد . [11] براي هر کدام از خدمت گذارانت کاري معين ساز که او را در قبال آن مسک ول بداني چرا که اين سبب مي شود کارها را به يکديگر وانگذارند و در خدمتت سستي نکنند . [12] قبيله عشيره ات را گرامي دار زيرا آنها پر و بال تواند که به وسيله آنها پرواز مي کني و اصل و ريشه تواند که به آنها بازمي گردي و دست و نيروي تواند که با آن به دشمن حمله مي کني. [1] نيايش : [2] دين و دنيايت را نزد خداوند به امانت گذار و از او بهترين مقدرات را هم اکنون و در آينده در دنيا و آخرت مسک لت نما والسلام

نامه شماره 32

و من کتاب له عليه السلام [3] الي المعاويه [4] و ارديت جيلا من الناس کثيرا ، خدعتهم بغيک ، [5] و القيتهم في موج بحرک ، تغشاهم الظلمات ، و تتلاطم بهم الشبهات ، [6] فجازوا عن وجهتهم و نکصوا علي اعقابهم ، [7] و تولوا علي ادبارهم ، و عولوا علي احسابهم [8] الا من فاء من اهل البصائر ، فانهم فارقوک بعد معرفتک ، و هربوا الي الله من موازرتک ، [9] اذ حملتهم علي الصعب ، و عدلت بهم عن القصد [10] فاتق الله يا معاويه في نفسک ، و جاذب الشيطان قيادک ، [11] فان الدنيا منقطعه عنک ، و الاخره قريبه منک ، و السلام

ترجمه

[3] از نامه هاي امام عليه السلام به معاويه 000 [4] گروه بسياري از مردم رابه هلاکت افکندي با گمراهي و ضلالت خويش آنان را فريفتي[5] و در امواج فتنه و فساد انداختي همان فتنه و فسادي که تاريکي هايش فراگير است و امواج شبهاتش همه آنها را در کام خود فرو برده [6] و اين سبب شد که آنها از حق باز گردند و به جاهليت و دوران گذشته رو آورند [7] به قهق را برگشته و به حسب و نسب و تفاخرات قومي اعتماد کنند [8] جز گروهي از روشن ضميران و اهل بصيرت که از اين راه بازگشته و پس از آنکه تو را شناختند از تو جدا شدند . از همکاري و معاونت تو بسوي خدا فرار کردند [9] و اين به آن خاطر بود که تو آنها را به کاري صعب و پر مشقت [ نبرد برضد حق ] واداشتي و از راه راست منحرفشان ساختي[10] اي معاويه در برابر کارهايت از خدا بترس و زمامت را از دست شيطان بگير [11] که دنيا از تو بريده و آخرت به تو نزديک است . [ و پايان عمرت نزديک است ] والسلام

نامه شماره 33

و من کتاب له عليه السلام [12] الي قثم بن العباس و هو عامله علي مکه [13] اما بعد ، فان عيني بالمغرب کتب الي يعلمني انه [1] وجه الي الموسم اناس من اهل الشام العمي القلوب ، الصم الاسماع ، [2] الکمه الابصار ، الذين يلبسون الحق بالباطل ، [3] و يطيعون المخلوق في معصيه الخالق ، و يحتلبون الدنيا درها بالدين ، [4] و يشترون عاجلها باجل الابرار المتقين ، و لن يفوز بالخير الا عامله ، [5] و لا يجزي جزاء الشر الا فاعله فاقم علي ما في يديک قيام الحازم الصليب ، [6] و الناصح اللبيب ، و التابع لسلطانه ، المطيع لامامه [7] واياک و ما يعتذر منه ، و لا تکن عند النعماء بطرا، و لا عند الباساء فشلا ، و السلام

ترجمه

[12] از نامه هاي امام عليه السلام به قثم بن عباس فرماندار امام در شهرمکه [13] اما بعد مامور اطلاعات من در مغرب [ شام ] برايم نوشته و مرا آگاه ساخته که 000 [1] گروهي از مردم شام به سوي حج گسيل داشته شده اند : گروهي کوردل ناشنوا [2] و کور ديده که حق را با باطل مشوب مي سازند [3] و در طريق نافرماني خالق از مخلوق اطاعت مي کنند با دادن دين خود شير از پستان دنيا مي دوشند [4] و آخرت را که در انتظار نيکان و پاکان است به متاع اين دنيا مي فروشند در حاليکه هر کار نيک نتيجه اش عايد عامل آن مي شود [5] و جزايشر جز به فاعلش نمي رسد . بنابراين در مورد آنچه در اختيار داري سخت قيام کن قيام شخصي دورانديش و نيرومند [6] قيام شخصي عاقل و نصيحت گر قيام کسيکه از سلطان خويش اطاعت مي کند و مطيع فرمان امام و پيشوايش مي باشد [7] از اين بپرهيز که عملي انجام دهي که در برابرش عذر بخواهي نه به هنگام اقبال نعمت مغرور و خوشحال باش و نه به هنگام شدائد سست و ترسو و ضعيف والسلام

نامه شماره 34

و من کتاب له عليه السلام [8] الي محمد بن ابي بکر ، لما بلغه توجده من عزله بالاشتر عن مصر ، ثم توفي الاشتر في توجهه الي هناک قبل وصوله اليها [9] اما بعد ، فقد بلغني موجدتک من تسريح الاشتر الي عملک ، [10] و اني لم افعل ذلک استبطاء لک في الجهد ، و لا ازديادا لک في الجد ، [11] و لو نزعت ما تحت يدک من سلطانک ، لوليتک ما هو ايسر عليک مؤونه ، و اعجب اليک ولايه [12] ان الرجل الذي کنت وليته امر مصر کان رجلا لنا ناصحا ، [13] و علي عدونا شديدا ناقما ، فرحمه الله فلقد استکمل ايامه ، [1] و لاقي حمامه ، و نحن عنه راضون ، اولاه الله رضوانه ، و ضاعف الثواب له [2] فاصحر لعدوک و امض علي بصيرتک ، و شمر لحرب من حاربک ، و ادع الي سبيل ربک ، [3] و اکثر الاستعانه بالله يکفک ما اهمک ، و يعنک علي ما ينزل بک ، ان شاء الله

ترجمه

[8] از نامه هاي امام عليه السلام به محمدابن ابوبکر هنگامي که در اثرعزلش از فرمانداري مصر و قراردادن مالک اشتر به جاي او ناراحت شده بود . و سرانجام که اشتر در بين راه از دنيا رفت و به آنجا نرسيد . [9] اما بعد به من خبر رسيده که از فرستاده اشتر به سوي فرمانداريت ناراحت شده اي[10] ولي اين کار را من نه به اين جهت انجام دادم که تو در تلاش و کوششت کندي ورزيده ايو يا براي اين باشد که جديت بيشتري به خرج دهي[11] اگر آنچه در اختيارت قرار دارد از تو گرفتم تو را والي جائي قرار دادم که هزينه آن بر تو آسانتر و حکومت آن برايت جالب تر است . [12] آن مرديکه من او را فرماندار مصر کرده بودم مردي بود که نسبت به ما ناصح و خيرخواه [13] و نسبت به دشمنانمان سختگير و درهم کوبنده بود خدايا و را رحمت کند که ايام زندگي خود را کامل کرد عمر را به پايان برد [1] و مرگ را ملاقات نمود در حاليکه ما از او راضي بوديم خداوند هم نعمت خشنوديش را بر او ارزاني دارد و پاداشش را مضاعف گرداند . [2] [ اما اکنون ] تو براي پيکار با دشمنت سپاه را بيرون آر و طبق بصيرت و فهمت در مبارزه با او حرکت کن . دامن جنگ را براي کسيکه با تو مي جنگد به کمر زن و مردم را در راه پروردگارت به مبارزه دعوت کن . [3] از خداوند بسيار ياري طلب که مشکلاتت را حل خواهد کرد و در شدائدي که بر تو نازل ميشود ياريت مي کند. انشاءالله

نامه شماره 35

و من کتاب له عليه السلام [4] الي عبد الله بن العباس ، بعد مقتل محمد بن ابي بکر [5] اما بعد ، فان مصر قد افتتحت ، و محمد بن ابي بکر رحمه الله قد استشهد ، [6] فعند الله نحتسبه ولدا ناصحا و عاملا کادحا ، [7] وسيفا قاطعا ، و رکنا دافعا وقد کنت حثثت الناس علي لحاقه ، [8] و امرتهم بغياثه قبل الوقعه ، و دعوتهم سرا وجهرا ، وعودا و بدءا ، [9] فمنهم الاتي کارها ، ومنهم المعتل کاذبا ، و منهم القاعد خاذلا [10] اسال الله تعالي ان يجعل لي منهم فرجا عاجلا ، [11] فوالله لولا طمعي عند لقائي عدوي في الشهاده ، و توطيني نفسي علي المنيه ، [12] لاحببت الا القي مع هؤلاء يوما واحدا ، و لا التقي بهم ابدا

ترجمه

[4] از نامه هاي امام عليه السلام به عبدالله بن عباس پس از شهادت محمدبن ابي بکر . [5] اما بعد 000 مصر به دست دشمن گشوده شده و محمدبن ابي بکر که خدا رحمتش کند به شهادت رسيده . [6] اين مصيبت را به حساب خداوند مي گذاريم و اجر آن را از خدا مسالت داريم : [ مصيبت ] فرزندي ناصح و کارگزاري تلاشگر و کوشا [7] شمشيري برنده و قاطع و ستوني بازدارنده من مردم را به ملحق شدن به او و همکاريش تشويق و تحريض کردم [8] و به آنها فرمان دادم که پيش از وقوع واقعه به فريادش برسند . من آنها را آشکارا و پنهاني از آغاز تا انجام در حرکت به سوي او دعوت کردم . [9] عده اي هماهنگي خود را با اکراه اعلام و گروهي به طور دروغين خود را به بيماري زدند و گروه سوم افرادي بودند که براي تنها ماندن [ سپاه حق ] دست از ياريش کشيدند . [10] از خداوند تقاضا مي کنم که براي نجات من از ميان اينگونه افراد فرجي عاجل قرار دهد . [11] بخدا سوگند اگر علاقه من به هنگام پيکار با دشمن در شهادت نبود و خود راه را براي مرگ در راه خدا آماده نساخته بودم [12] دوست مي داشتم حتي يکروز با اين مردم روبرو نشوم و هرگز آنها را ملاقات نکنم .

نامه شماره 36

و من کتاب له عليه السلام [1] الي اخيه عقيل بن طالب ، في ذکر جيش انفذه الي بعض الاعداء ، و هوجواب کتاب کتبه اليه عقيل [2] فسرحت اليه جيشا کثيفا من المسلمين ، فلما بلغه ذلک شمر هاربا ، [3] و نکص نادما ، فلحقوه ببعض الطريق ، و قد طفلت الشمس للاياب ، [4] فاقتتلوا شيئا کلا و لا ، فما کان الا کموقف ساعه [5] حتي نجا جريضا بعد ما اخذ منه بالمخنق ، [6] و لم يبق منه غير الرمق ، فلايا بلاي ما نجا. [7] فدع عنک قريشا و ترکاضهم في الضلال ،و تجوالهم في الشقاق ،و جماحهم في التيه ، [8] فانهم قد اجمعوا علي حربي کاجماعهم علي حرب رسول الله - [ص ] - قبلي ، [9] فجزت قريشا عني الجوازي فقد قطعوا رحمي و سلبوني سلطان ابن امي . [10] واما ما سالت عنه من رايي في القتال ،فان رايي قتال المحلين [11] حتي القي الله ،لايزيدني کثره الناس حولي عزه ، و لا تفرقهم عني وحشه ،[12] و لا تحسبن ابن ابيک - ولو اسلمه الناس - متضرعا متخشعا ، [13] و لا مقرا للضيم واهنا ،ولا سلس الزمام للقائد ، [1] و لا وطي ء الظهر للراکب المتقعد ، ولکنه کما قال اخو بني سليم : [2] فان تساليني کيف انت فانني صبور علي ريب الزمان صليب [3] يعز علي ان تري بي کابه فيشمت عاد او يساء حبيب

ترجمه

[1] از نامه هاي امام عليه السلام اين نامه را امام به عنوان پاسخ به برادرش عقيل بن ابيطالب در مورد لشکري که به سوي بعضي از دشمنان گسيل داشته نوشته است . [2] سپاهي انبوه از مسلمانان را به سوي او گسيل داشتم هنگامي که اين خبر به او رسيد دامن فرار را به کمر زد [3] و با پشيماني قدم به عقب گذاشت . [ ولي] سپاه در بعضي از راهها به او رسيدند و اين هنگامي بود که خورشيد به غروب نزديک مي شد [4] لحظه اي نبرد بين آنها درگرفت . و اين کار به سرعت انجام شد اين درست به اندازه توقف ساعتي بيش نبود [5] و پس از آنکه سخت گلويش فشرده شد نيمه جاني از معرکه بدربرد . [6] و اين در حالي بود که از او رمقي بيش نمانده بود و با سختي تمام نجات يافت [7] قريش را همراه با تلاششان در گمراهي جولانشان در اختلاف و سرکشي آنها در تيه ضلالت واگذار . [8] که آنها با هم در نبرد با من همدست شده اند همانگونه که پيش از من در مبارزه با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هماهنگ و متحد بودند [9] خدا قريش را به کيفر اعمالشان برساند آنها پيوند خويشاونديم را بريدند و حکومت فرزند مادرم [ پيامبر ] را از من سلب کردند . [10] اما آنچه را در مورد جنگ از من پرسيده اي و نظر مرا در اين باره خواسته اي عقيده من اين است با کساني که پيکار با ما را حلال مي شمارند پيکار کنم [11] تا آنگاه که خداوند را ملاقات نمايم و در اين راه نه کثرت جمعيت در اطرافم موجب عزت و قدرت برايم خواهد شد و نه متفرق شدن آنان از اطرافم موجب وحشت [12] هرگز گمان نکني که فرزند پدرت اگر چه مردم او را رها کنند به تضرع و خشوع افتد [13] و يا در برابر ظلم سستي بخرج دهد و تسليم و راضي شود و نيز گمان مبر که [ برادرت ] زمام خويش را به دست هر کس بسپارد [1] يا به اين و آن سواري دهد بلکه بدان گونه است که شاعر قبيله بني سليم گفته است : [2] اگر از من بپرسي: چگونه هستي؟ جواب مي دهم در برابر مشکلات زمان صبور و با استفامتم . [3] بر من مشقت بار است که حزن واندوهي در چهره ام ديده شود که موجب شماتت دشمن يا ناراحتي دوست گردد

نامه شماره 37

و من کتاب له عليه السلام [4] الي معاويه [5] فسبحان الله ما اشد لزومک للاهواء المبتدعه ، و الحيره المتبعه ، [6] مع تضييع الحقائق و اطراح الوثائق ، التي هي لله طلبه ، [7] و علي عباده حجه فاما اکثارک الحجاج علي عثمان وقتلته ، [8] فانک انما نصرت عثمان حيث کان النصر لک ، و خذلته حيث کان النصر له ، و السلام

ترجمه

[4] از نامه هاي امام عليه السلام به معاويه [5] سبحان الله چقدر به هوا و هوسهاي بدعت آميز و سرگردان کننده وابسته اي[6] آنهم همراه تضييع حقائق و دورافکندن دلائل مطمئن که مطلوب خداوند است [7] و اتمام کننده حجت . اما اينکه بسيار به خون عثمان و نسبت به کشندگان او احتجاج مي کني [8] [ به روشني بايد بگويم : ] تو آنجا به ياري عثمان برخاستي که در حقيقت ياري خودت بود ولي در آنجا که تنها ياري عثمان بود دست از ياريش برداشتي والسلام

نامه شماره 38

و من کتاب له عليه السلام [9] الي اهل مصر ، لما ولي عليهم الاشتر[10] من عبد الله علي امير المؤمنين ، الي القوم الذين غضبوا لله حين [1] عصي في ارضه ، و ذهب بحقه ، فضرب الجور سرادقه علي البر و الفاجر ، [2] و المقيم و الظاعن ، فلا معروف يستراح اليه ، و لا منکر يتناهي عنه [3] اما بعد ، فقد بعثت اليکم عبدامن عباد الله ،لا ينام ايام الخوف ، [4] و لا ينکل عن الاعداء ساعات الروع ، [5] اشد علي الفجار من حريق النار ، و هو مالک بن الحارث اخو مذحج ، [6] فاسمعوا له و اطيعوا امره فيما طابق الحق ، فانه سيف من سيوف الله ، [7] لا کليل الظبه ، و لا نابي الضريبه [8] فان امرکم ان تنفروا فانفروا ، و ان امرکم ان تقيموا فاقيموا ، [9] فانه لا يقدم و لا يحجم ، و لا يؤخر و لا يقدم الا عن امري ، [10] و قد آثرتکم به علي نفسي لنصحيته لکم ، و شده شکيمته علي عدوکم

ترجمه

[9] از نامه هاي امام عليه السلام به ملت مصر آنگاه که مالک اشتر را زمامدار آنها ساخت . [10] از بنده خدا علي اميرمؤمنان به سوي مردمي که خشم و نفرتشان براي خاطر خدا و به خاطر اين بود که گروهي از فرمانش سر برتافتند 000 [1] و بر روي زمين معصيت او مي شد حق او از بين رفته بود در آن هنگام که جور و ستم خيمه و سرا پرده خود را بر نيک و بد [2] بر کسانيکه حاضر و مسافر بودند بر سر همگان افراشته بود در آن هنگام که نه معروف و نيکي وجود داشت که انسان در کنار آن احساس آرامش کند و نه از منکر و زشتي اجتناب مي شد . [3] اما بعد يکي از بندگان خداوند را بسوي شما فرستادم که به هنگام خوف [ مردم از جنگ ] خواب به چشم راه نمي دهد [4] در ساعات ترس و وحشت از دشمن هراس نخواهد داشت [5] و نسبت به بدکاران از شعله آتش سوزنده تر است او مالک بن حارث از قبيله [ مذحج ] است [6] سخنش را بشنويد و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است اطاعت کنيد چرا که او شمشيري است از شمشيرهاي خدا [7] که نه تيزش به کندي مي گرايد و نه ضربتش بي اثر مي گردد. [8] اگر او فرمان بسيج و حرکت داد حرکت کنيد و اگر دستور توقف داد توقف نمائيد [9] که او هيچ اقدام هجوم عقب نشيني و پيشروي جز بفرمان من نمي کند [10] من شما را برخودم مقدم داشتم که او را به فرمانداري تان فرستادم او نسبت به شما ناصح و خيرخواه است و نسبت به دشمنانتان سختگير

نامه شماره 39

و من کتاب له عليه السلام [11] الي عمرو بن العاص [12] فانک قد جعلت دينک تبعا لدنيا امري ء ظاهر غيه ، مهتوک ستره ، [13] يشين الکريم بمجلسه ، و يسفحه الحليم بخلطته ، فاتبعت اثره ، [14] و طلبت فضله ، اتباع الکلب للضرغام يلوذ بمخالبه ، [15] و ينتظر ما يلقي اليه من فضل فريسته ، فاذهبت دنياک و آخرتک [1] و لو بالحق اخذت ادرکت ما طلبت فان يمکني الله منک و من ابن ابي سفيان اجز کما بما قدمتما ، [2] و ان تعجزا و تبقيا فما امامکما شر لکما ، و السلام

ترجمه

[11] از نامه هاي امام عليه السلام به عمر و عاص [12] تو دين خود را تابع کسي قرار داده اي که گمراهي و ضلالتش آشکار است و پرده اش دريده [13] افراد با شخصيت و بزرگوار در همنشيني با او ل که دار مي شوند و انسان حليم و عاقل با معاشرت با او به سفاهت و ناداني مي گرايد . [14] تو گام به جاي قدم او گذاشتي و بخشش او را خواستار گرديدي همچون سگي که به دنبال شيري برود به چنگال او متکي شده [15] و منتظر قسمتهاي اضافي شکارش باشد که به سوي او اندازد [ تو با اين کار ] دنيا و آخرتت را تباه کرده اي [1] در حاليکه اگر به حق مي پيوستي آنچه مي خواستي به آن مي رسيدي. [ چرا که استعداد کافي داري] اگر خداوند به من امکان دهد و دستم به تو و پسر ابوسفيان برسد کيفر آنچه انجام داده ايد به شما خواهم داد . [2] اما اگر حوادث به صورتي پيش آمد که من آن قدرت را نيافتم و شما باقيمانديد آنچه در پيش داريد و در سراي آخرت براي شما مهيا شده بدتر است . والسلام

نامه شماره 40

و من کتاب له عليه السلام [3] الي بعض عماله [4] اما بعد ، فقد بلغني عنک امر ، ان کنت فعلته فقد اسخطت ربک ، و عصيت امامک ، و اخزيت امانتک [5] بلغني انک جردت الارض فاخذت ما تحت قدميک ، و اکلت ما تحت يديک ، [6] فارفع الي حسابک ، و اعلم ان حساب الله اعظم من حساب الناس ، و السلام

ترجمه

[3] از نامه هاي امام عليه السلام به يکي از فرماندارانش [4] اما بعددرباره تو به من جرياني گزارش شده است که اگر انجام داده باشي پروردگارت را بخشم آورده اي. امامت را عصيان کرده اي و امانت [ فرمانداري] خود را به رسوائي کشيده اي. [5] به من خبر رسيده که تو زمينهاي آباد را ويران کرده اي و آنچه توانسته اي تصاحب نموده اي. و از بيت المال که زير دستت بوده است به خيانت خورده اي[6] فورا حساب خويش را برايم بفرست و بدان که حساب خداوند از حساب مردم سخت تر است والسلام

نامه شماره 41

و من کتاب له عليه السلام [7] الي بعض عماله [8] اما بعد ، فاني کنت اشرکتک في امانتي ، و جعلتک شعاري و بطانتي ، [9] و لم يکن رجل من اهلي اوثق منک في نفسي لمواساتي و موازرتي و اداء الامانه الي ، [10] فلما رايت الزمان علي ابن عمک قد کلب [1] و العدو قد حرب ، و امانه الناس قد خزيت ، [2] و هذه الامه قد فنکت و شغرت ، قلبت لابن عمک ظهر المجن [3] ففارقته مع المفارقين ، و خذلته مع الخاذلين ، و خنته مع الخائنين ، [4] فلا ابن عمک آسيت ، و لا الامانه اديت [5] و کانک لم تکن الله تريد بجهادک ، و کانک لم تکن علي بينه من ربک ، [6] و کانک انما کنت تکيد هذه الامه عن دنياهم ، و تنوي غرتهم عن فيئهم ، [7] فلما امکنتک الشده في خياته الامه اسرعت الکره ، و عاجلت الوثبه ، [8] و اختطفت ما قدرت عليه من اموالهم المصونه لاراملهم و ايتامهم اختطاف [9] الذئب الازل داميه المعزي الکسيره ، [10] فحملته الي الحجاز رحيب الصدر بحمله ، غير متاثم من اخذه [11] کانک لا ابا لغيرک حدرت الي اهلک تراثک من ابيک و امک [12] فسبحان الله اما تؤمن بالمعاد ? [13] او ما تخاف نقاش الحساب ايها المعدود کان عندنا من اولي الالباب ، [14] کيف تسيغ شرابا و طعاما ، و انت تعلم انک تاکل حراما ، و تشرب حراما ، [15] و تبتاع الاماء و تنکح النساء من اموال اليتامي و المساکين و المؤمنين و المجاهدين ، [16] الذين افاء الله عليهم هذه الاموال ، و احرز بهم هذه البلاد [17] فاتق الله و اردد الي هؤلاء القوم اموالهم ، فانک لم تفعل ثم امکنني الله منک لاعذرن الي الله فيک ، [18] و لا ضربنک بسيفي الذي ما ضربت به احدا الا دخل النار [1] و والله لو ان الحسن و الحسين فعلا مثل الذي فعلت ما کانت لهما عندي هواده ، [2] و لا ظفرا مني باراده ، حتي آخذ الحق منهما ، و ازيح الباطل عن مظلمتهما ، [3] و اقسم بالله رب العالمين ما يسرني ان ما اخذته من اموالهم حلال لي ، اترکه ميراثا لمن بعدي ، [4] فضح رويدا ، فکانک قد بلغت المدي ، و دفنت تحت الثري ، [5] و عرضت عليک اعمالک بالمحل الذي ينادي الظالم فيه بالحسره ، [6] و يتمني المضيع فيه الرجعه ، [[ و لات حين مناص ] ]

ترجمه

[7] از نامه هاي امام عليه السلام به يکي از فرماندارانش [8] اما بعد من تو را شريک در امانتم [ حکومت و زمامداري] قرار دادم . و تو را صاحب اسرار خود ساختم . [9] من از ميان خاندان و خويشاون دانم مطمئن تر از تو نيافتم به خاطر مواسات ياري و اداء امانتي که در تو سراغ داشتم [10] اما تو همين که ديدي زمان بر پسر عمت سخت گرفته [1] و دشمن در نبرد محکم ايستاده امانت در ميان مردم خوار و بي مقدار شده [2] و اين امت اختيار را از دست داده و حمايت کننده اينمي يابد . عهد و پيمانت را نسبت به پسر عمت دگرگون ساختي[3] و همراه ديگران مفارقت جستي با کساني که دست از ياريش کشيدند همصدا شدي. و با خائنان نسبت به او خيانت ورزيدي[4] نه پسر عمت را ياري کردي و نه حق امانت را ادا نمودي. گويا تو جهاد خود را به خاطر خدا انجام نداده اي[5] گويا حجت و بينه اي از طرف پروردگارت دريافت نداشته اي[6] و گويا تو با اين امت براي تجاوز و غصب دنيايشان حيله و نيرنگ به کار مي بردي و مقصدت اين بود که اينها را بفريبي و غنائمشان را در اختيار گيري[7] پس آنگاه که امکان تشديد خيانت به امت را پيدا کردي تسريع نمودي با عجله به جان بيت المال آنها افتادي[8] و آنچه در قدرت داشتي از اموالشان که براي زنان بيوه و ايتامشان نگهداري مي شد ربودي[9] همانند گرگ گرسنه ايکه گوسفند زخمي و استخوان شکسته اي را بربايد [10] سپس آنرا به سوي حجاز با سينه اي گشاده و دل خوش حمل نمودي بي آنکه در اين کار احساس گناه کني[11] بي پدر باد دشمنت گويا ميراث پدر و مادرت را بسرعت به خانه خود حمل مي کردي [12] سبحان الله آيا به معاد ايمان نداري؟[13] از بررسي دقيق حساب در روز قيامت نمي ترسي؟ اي کسي که در پيش ما از خردمندان بشمار مي آمدي [14] چگونه خوردني و آشاميدني را در دهان فرو مي بري در حاليکه مي داني حرام مي خوري و حرام مي آشامي ؟ [15] چگونه با اموال ايتام و مساکين و مؤمنان و مجاهدان راه خدا کنيز مي خري و زنان را به همسري مي گيري؟ [16] [ در حاليکه مي داني] اين اموال را خداوند به آنان اختصاص داده و به وسيله آن مجاهدين بلاد اسلام را نگهداري و حفظ مي نمايد [17] از خدا بترس و اموال اينها را به سويشان بازگردان که اگر اين کار را نکني و خداوند به من امکان دهد وظيفه ام را در برابر خدا درباره تو انجام خواهم داد [18] و با اين شمشيرم که هيچکس را با آن نزدم مگر اينکه داخل دوزخ شد بر تو خواهم زد 000 [1] به خدا سوگند اگر حسن و حسين اين کار را کرده بودند هيچ پشتي باني و هوا خواهي از ناحيه من دريافت نمي کردند . [2] و در اراده من اثر نمي گذاردند تا آنگاه که حق را از آنها بستانم و ستمهاي ناروائي را که انجام داده اند دور سازم [3] به خداوندي که پروردگار جهانيان است سوگند اگر [ فرضا ] آنچه تو گرفته اي براي من حلال بود خوشايندم نبود که آنرا ميراث براي بازماندگانم بگذارم . [4] بنابراين دست نگهدار و انديشه نما فکر کن به مرحله آخر زندگي رسيده اي در زير خاکها پنهان شده اي[5] و اعمالت به تو عرضه شده در جائي که ستمگر با صداي بلند نداي حسرت را مي دهد [6] و کسيکه عمر خود را ضايع ساخته درخواست بازگشت مي کند ولي راه فرار و چاره مسدود است

نامه شماره42

و من کتاب له عليه السلام [7] الي عمر بن ابي سلمه المخزومي ، و کان عامله علي البحرين ، فعزله ، واستعمل نعمان بن عجلان الزرقي مکانه [8] اما بعد ، فاني قد و ليت نعمان بن عجلان الزرقي علي البحرين ، [9] و نزعت يدک بلا ذم لک ، و لا تثريب عليک ، فلقد احسنت الولايه ، [10] و اديت الامانه ، فاقبل غير ظنين ، و لا ملوم ، و لا متهم ، و لا ماثوم ، [11] فلقد اردت المسير الي ظلمه اهل الشام [12] و احببت ان تشهد معي ، فانک ممن استظهر به علي جهاد العدو ، و اقامه عمود الدين ، ان شاء الله

ترجمه

[7] از نامه هاي امام عليه السلام به عمربن ابوسلمه مخزومي فرماندار بحرين که بدين وسيله او را برکنار و نعمان بن عجلان زرقي را به جايش منصوب فرمود . [8] اما بعد من نعمان ابن عجلان زرقي را فرماندار بحرين قرار دادم [9] و اختيار تو را از فرمانداري آنجا برگرفتم بدون اينکه اين کار براي تو مذمت و يا ملامت در برداشته باشد چرا که تو زمامداري را به نيکي انجام دادي[10] و حق امانت را اداء نمودي . بنابراين بسوي ما حرکت کن بي آنکه مورد سوءظن يا ملامت يا متهم و يا گناهکار باشي[11] زيرا من تصميم گرفته ام به سوي ستمگران اهل شام حرکت کنم [12] و دوست دارم تو با من باشي چرا که تو از کساني هستي که من در جهاد با دشمن و برپاداشتن ستونهاي دين از آنها استعانت مي جويم انشاءالله

نامه شماره43

و من کتاب له عليه السلام [1] الي مصقله بن هبيره الشيباني ، و هو عامله علي اردشير خره [2] بلغني عنک امر ان کنت فعلته فقد اسخطت الهک ، و عصيت امامک : [3] انک تقسم في ء المسلمين الذي حازته رماحهم و خيولهم ، [4] و اريقت عليه دماؤهم ، فيمن اعتامک من اعراب قومک [5] فو الذي فلق الحبه ، و برا النسمه ،لئن کان ذلک حقا لتجدن لک علي هوانا ، [6] و لتخفن عندي ميزانا ، فلا تستهن بحق ربک ، [7] و لا تصلح دنياک بمحق دينک ، فتکون من الاخسرين اعمالا [8] الا و ان حق من قبلک و قبلنا من المسلمين في قسمه هذا الفي ء سواء : يردون عندي عليه ، و يصدرون عنه

ترجمه

[1] از نامه هاي امام عليه السلام به مصقله ابن هبيره شيباني فرماندار اردشيرخره [ يکي از شهرهاي فارس ] [2] به من درباره تو گزارشي رسيده که اگر درست باشد و اين کار را انجام داده باشي پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصيان کرده اي: [3] [ گزارشي رسيده ] که تو غنائم مربوط به مسلمانان که به وسيله اسلحه و اسبهايشان به دست آمده [4] و خونهايشان در اين راه ريخته شده در بين افرادي از باديه نشينان قبيله ات که خود برگزيده اي تقسيم ميکني . [5] سوگند به کسيکه دانه را در زير خاک شکافت و روح انساني را آفريد اگر اين گزارش درست باشد تو در نزد من خوار خواهي شد [6] و ارزش و مقدارت کم خواهد بود حق پروردگارت را سبک مشمار [7] و دنيايت را با نابوديدينت اصلاح مکن که از زيانکارترين افراد خواهي بود [8] آگاه باش حق مسلماناني که نزد من و يا پيش تو هستند در تقسيم اين اموال مساوي است بايد همه آنها به نزد من آيند و سهميه خود را از من بگيرند

نامه شماره44

و من کتاب له عليه السلام [9] الي زياد بن ابيه ، و قد بلغه ان معاويه کتب اليه يريد خديعته باستلحاقه [10] و قد عرفت ان معاويه کتب اليک يستزل لبک ، [11] و يستفل غربک ، فاحذره ، فانما هو الشيطان : ياتي المرء [1] من بين يديه و من خلفه ، و عن يمينه و عن شماله ، ليقتحم غفلته ، و يستلب غرته [2] و قد کان من ابي سفيان في زمن عمر بن الخطاب فلته من حديث النفس ، و نزغه من نزعات الشيطان : [3] لا يثبت بها نسب و لا يستحق بها ارث ، [4] و المتعلق بها کالواغل المدفع ، و النوط المذبذب [5] فلما قرا زياد الکتاب قال : شهد بها و رب الکعبه ، و لم تزل في نفسه حتي ادعاه معاويه [6] قال الرضي : قوله عليه السلام [[ الواغل ] ] : هو الذي يهجم علي الشرب ليشرب معهم ، و ليس منهم ، فلا يزال مدفعا محاجزا و [[ النوط المذ بذب ] ] : هو ما يناط برحل الراکب من قعب او قدح او ما اشبه ذلک ، فهو ابدا يتقلقل اذا حث ظهره و استعجل سيره

ترجمه

[9] از نامه هاي امام عليه السلام به زيادابن ابيه و اين هنگامي بود که به او گزارش رسيد معاويه مي خواهد با ملحق ساختن زياد به فرزندان ابوسفيان ويرا بفريبد [ چون در نسب زياد سخن بود ] [10] من اطلاع يافتم که معاويه نامه اي برايت نوشته تا عقلت را بدزدد [11] و عزم و تصميمت را درهم بشکند از او برحذر باش که شيطان است . از هر طرف به سراغ انسان مي آيد 000 :[1] از پيش رو پشت سر از راست و چپ مي آيد تا در حال غفلت او را تسليم خود سازد و درک و شعورش را بدزدد . [2] [ آري] ابوسفيان در زمان عمرابن خطاب سخني بدون انديشه از پيش خود و با تحرکات شيطان مي گفت [3] ولي اين سخن آنقدر بي پايه است که نه با آن نسب ثابت مي شود و نه استحقاق ميراث مي آورد . [4] کسيکه به چنين سخني متسمک شود همچون شتر بيگانه اياست که در جمع شتران يک گله وارد شود و بخواهد از آبخورگاه آب بنوشد که بالاخره همه آن را کنار مي زنند و از آب خوردن منعش مي نمايند و يا همانند ظرفي است که به بار مرکبي بياويزند که با حرکت مرکب همواره در تزلزل و اضطراب است . [5] هنگامي که زياد اين نامه را مطالعه کرد گفت به پروردگار کعبه سوگند که امام [ ع ] با اين نوشته شهادت بر اين مطلب [ که در دل من بوده ] داده است و اين همچنان در قلبش بود تا زمانيکه او را دعوت به ملحق شدن نمود . [6] شريف رضيمي گويد . واغل حيواني است که براي نوشيدن هجوم مي آورد ولي جزو اين گله از شتران نيست . و همواره ديگر شتران آن را عقب مي رانند . و نوطالمذبذب ظرفي است که در کنار مرکب مي آويزند . همواره در حرکت است و از اين طرف به آن طرف مي افتد . و هر گاه مرکب پشتش را حرکت دهد و يا در راه رفتن عجله کند مي لرزد .

نامه شماره45

و من کتاب له عليه السلام [7] الي عثمان بن حنيف الانصاري و کان عامله علي البصره و قد بلغه انه دعي الي و ليمه قوم من اهلها ، فمضي اليها قوله : [8] اما بعد ، يابن حنيف : فقد بلغني ان رجلا من فتيه اهل البصره دعاک الي مادبه [9] فاسرعت اليها تستطاب لک الالوان ، و تنقل اليک الجفان [10] و ما ظننت انک تجيب الي طعام قوم ، عائلهم مجفو و غنيهم مدعو [11] فانظر الي ما تقضمه من هذا المقضم ، [1] فما اشتبه عليک علمه فالفظه ، و ما ايقنت بطيب وجوهه فنل منه [2] الا و ان لکل ماموم اماما ، يقتدي به و يستضي ء بنور علمه ، [3] الا و ان امامکم قد اکتفي من دنياه بطمريه ، و من طعمه بقرصيه [4] الا و انکم لا تقدرون علي ذلک ، ولکن اعينوني بورع و اجتهاد ، و عفه و سداد [5] فوالله ما کنزت من دنياکم تبرا و لا ادخرت من غنائمهاوفرا ، [6] و لا اعددت لبالي ثوبي طمرا ، و لا حزت من ارضها شبرا ، [7] و لا اخذت منه الا کقوت اتان دبره ، [8] و لهي في عيني اوهي و اهون من عفصه مقره [9] بلي کانت في ايدينا فدک من کل ما اظلته السماء ، فشحت عليها نفوس قوم [10] و سخت عنهانفوس قوم آخرين ، و نعم الحکم الله [11] و ما اصنع بفدک و غير فدک ، و النفس مظانها في غد جدث ، [12] تنقطع في ظلمته آثارها ، و تغيب اخبارها ، و حفره لو زيد في فسحتها ، [13] و اوسعت يدا حافرها ، لاضغطها الحجر و المدر [14] و سد فرجها التراب المتراکم ، و انما هي نفسي اروضها بالتقوي [15] لتاتي آمنه يوم الخوف الاکبر ، و تثبت علي جوانب المزلق [16] و لو شئت لاهتديت الطريق ، الي مصفي هذا [ نهج البلاغه م 27 ] العسل ، [1] و لباب هذا القمح ، و نسائج هذا القز و لکن هيهات ان يغلبني هواي ، [2] و يقودني جشعي الي تخير الاطعمه و لعل بالحجاز او اليمامه من لا طمع له في القرص ، [3] و لا عهد له بالشبع او ابيت مبطانا و حولي بطون غرثي و اکباد حري ، [4] او اکون کما قال القائل : [5] و حسبک داء ان تبيت ببطنه و حولک اکباد تحن الي القد [6] ااقنع من نفسي بان يقال : هذا امير المؤمنين ، و لا اشارکهم في مکاره الدهر ، [7] او اکون اسوه لهم في جشوبه العيش فما خلقت ليشغلني اکل الطيبات ، [8] کالبهيمه المربوطه ، همها علفها ، او المرسله شغلها تقممها تکترش من اعلافها ، [9] و تلهو عما يراد بها ، او اترک سدي ، او اهمل عابثا ، او اجز حبل الضلاله ، [10] او اعتسف طريق المتاهه و کاني بقائلکم يقول : [11] [[ اذا کان هذا قوت ابن ابي طالب ، فقد قعد به الضعف عن قتال الاقران ، و منازله الشجعان ] ] [12] الا و ان الشجره البريه اصلب عودا، و الرواتع الخضره ارق جلودا، [13] و النابتات العذيه اقوي و قودا ، و ابطا خمودا [14] و انا من رسول الله کالضوء من الضوء و الذارع من العضد [15] و الله لو تظاهرت العرب علي قتالي لما و ليت عنها ، و لو امکنت الفرص من رقابها لسارعت اليها [1] و ساجهد في ان اطهر الارض من هذا الشخص المعکوس ، و الجسم المرکوس ، [2] حتي تخرج المدره من بين حب الحصيد [3] و من هذا الکتاب ، و هو آخره : [5] اليک عني يا دنيا ، فحبلک علي غاربک ، قد انسللت من مخالبک ، [5] و افلت من حبائلک ، و اجتنبت الذهاب في مداحضک [6] اين القرون الذين غررتهم بمداعبک اين الامم الذين فتنتهم بزخارفک [7] فها هم رهائن القبور ، و مضامين اللحود [8] و الله لو کنت شخصا مرئيا ، و قالبا حسيا ، لا قمت عليک حدود الله في عباد غررتهم بالاماني ، [9] و امم القيتهم في المهاوي ، و ملوک اسلمتهم الي التلف ، و اوردتهم موارد البلاء ، اذ لا ورد و صدر [10] هيهات من وطي ء دحضک زلق ، و من رکب لججک غرق ، [11] و من ازور عن حبائلک وفق ، و السالم منک لا يبالي ان ضاق به مناخه ، و الدنيا عنده کيوم حان انسلاخه [12] اعزبي عني فو الله لا ازل لک فتستذليني ، ولا اسلس لک فتقوديني [13] و ايم الله يمينا استثني فيها بمشيئه الله لاروضن نفسي رياضه تهش معها الي القرص اذا قدرت عليه مطعوما ، [14] و تقنع بالملح مادوما ، و لادعن مقلتي کعين ماء ، نصب معينها ، [1] مستفرغه دموعها اتمتلي ء السائمه من رعيها فتبرک ? و تشبع الربيضه من عشبها فتربض ? [2] و ياکل علي من زاده فيهجع قرت اذا عينه اذا اقتدي بعد السنين المتطاوله بالبهيمه الهامله ، و السائمه المرعيه [3] طوبي لنفس ادت الي ربها فرضها ، و عرکت بجنبها بؤسها ، [4] و هجرت في الليل غمضها ، حتي اذا غلب الکري عليها افترشت ارضها ، و توسدت کفها ، [5] في معشر اسهر عيونهم خوف معادهم ، [6] و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم ، [7] و همهمت بذکر ربهم شفاهم ، و تقشعت بطول استغفارهم ذنوبهم ، [8] [[ اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون ] ] [9] فاتق الله يابن حنيف ، و لتکفف اقراصک ، ليکون من النار خلاصک

ترجمه

[7] از نامه هاي امام عليه السلام به عثمان بن حنيف انصاري فرمانداربصره پس از آن که به حضرت گزارش داده شد که يکي از ثروتمندان بصره وي را به ميهماني دعوت کرده و او پذيرفته است . [8] اما بعد اي پسر حنيف به من گزارش داده شده که مردي از متمکنان اهل بصره تو را به خوان ميهمانيش دعوت کرده [9] و تو به سرعت به سوي آن شتافته ايدر حاليکه طعامهاي رنگارنگ و ظرفهاي بزرگ غذا يکي بعد از ديگري پيش تو قرار داده مي شد . [10] من گمان نمي کردم تو دعوت جمعيتي را قبول کني که نيازمندانشان ممنوع و ثروتمندانشان دعوت شوند . [11] به آنچه مي خوري بنگر [ آيا حلال است يا حرام ؟ ] . [1] آنگاه آنچه حلال بودنش براي تو مشتبه بود از دهان بينداز و آنچه را يقين به پاکيزگي و حليتش داري تناول کن [2] آگاه باش هر مامومي امام و پيشوائيدارد که بايد به او اقتدا کند . و از نور دانشش بهره گيرد [3] بدان امام شما از دنيايش به همين دو جامه کهنه و از غذاها به دو قرص نان اکتفا کرده است [4] آگاه باش شما توانائي آنرا نداريد که چنين باشيد اما مرا با ورع تلاش عفت پاکي و پيمودن راه صحيح ياري دهيد [5] بخدا سوگند من از دنياي شما طلا و نقره اي نيندوخته ام و از غنائم و ثروتهاي آن مالي ذخيره نکرده ام [6] و براي اين لباس کهنه ام بدلي مهيا نساخته ام و از زمين آن حتييک وجب در اختيار نگرفته ام . [7] و از اين دنيا بيش از خوراک مختصر و ناچيزي برنگرفته ام [8] اين دنيا در چشم من بي ارزشتر و خوارتر از دانه تلخي است که بر شاخه درخت بلوطي برويد . [9] آري از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افکنده تنها فدک در اختيار ما بود که آن هم گروهي بر آن بخل و حسادت ورزيدند [10] و گروه ديگري آن را سخاوتمندانه رها کردند [ و از دست ما خارج گرديد ] و بهترين حاکم خدا است . [11] مرا با فدک و غير فدک چکار ؟ در حالي که جايگاه فرداي هر کس قبر او است [12] که در تاريکي آن آثارش محو و اخبارش ناپديد مي شود . قبر حفره اي است که هر چه بر وسعت آن افزوده شود [13] و دست حفرکننده بازتر باشد سرانجام سنگ و کلوخ آنرا پر مي کند[14] و جاهاي خالي آنرا خاکهايانباشته مسدود مي نمايد من نفس سرکش را با تقوا تمرين مي دهم و رام مي سازم [15] تا در آن روز بزرگ و خوفناک با ايمني وارد صحنه قيامت شود در آنجا که همه مي لغزند او ثابت و بي تزلزل بماند . [16] [ فکر نکن من قادر به تحصيل لذتهاي دنيا نيستم بخدا سوگند ] اگر مي خواستم مي توانستم از عسل مصفا 000 [1] و مغز اين گندم و بافته هاي اين ابريشم براي خود خوراک و لباس تهيه کنم . اما هيهات که هوا و هوس بر من غلبه کند [2] و حرص و طمع مرا وادار کند تا طعامهاي لذيذ را برگزينم . در حاليکه ممکن است در سرزمين حجاز يا يمامه کسي باشد که حتياميد به دست آوردن يک قرص نان نداشته باشد [3] و نه هرگز شکمي سير خورده باشد آيا من با شکمي سير بخوابم در حاليکه در اطرافم شکمهاي گرسنه و کبدهاي سوزاني باشند ؟ [4] و آيا آنچنان باشم که آن شاعر گفته است [5] اين درد تو را بس که شب با شکم سير بخوابيدر حاليکه در اطراف تو شکمهائي گرسنه و به پشت چسبيده باشند [6] آيا به همين قناعت کنم که گفته شود :من امير مؤمنانم ؟ اما با آنان در سختيهاي روزگار شرکت نکنم ؟ [7] و پيشوا و مقتدايشان در تلخي هاي زندگي نباشم ؟ من آفريده نشدم که خوردن خوراکيهاي پاکيزه مرا به خود مشغول دارد [8] همچون حيوان پرواري که تمام همش علف است و يا همچون حيوان رها شده اي که شغلش چريدن و خوردن و پرکردن شکم مي باشد . [9] و از سرنوشتي که در انتظار او است بي خبر است آيا بيهوده يا مهمل و عبث آفريده شده ام ؟ آيا بايد سررشته دار ريسمان گمراهي باشيم ؟ [10] و يا در طريق سرگرداني قدم گذارم ؟ گويا مي بينم گوينده اي از شما مي گويد : [11] هر گاه اين [ دو قرص نان ] قوت و خوراک فرزند ابوطالب است بايد هم اکنون نيرويش به سستي گرائيده باشد و از مبارزات با همتايان و نبرد با شجاعان بازماند . [12] آگاه باشيد درختان بياباني چوبشان محکم تر است اما درختان سرسبز که همواره در کنار آب قرار دارند پوستشان نازکتر [ و کم دوام ترند ] [13] درختاني که در بيابان روئيده و جز با آب باران سيراب نمي گردند آتششان شعله ورتر و پردوام تر است [14] و من نسبت به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم همچون روشني که از روشنائي ديگر گرفته شده باشد و همچون ذراع نسبت به بازو هستم [ بنابراين روش او را از دست نمي دهم ] . [15] بخدا سوگند اگر عرب براي نبرد با من پشت به پشت يکديگر بدهند من به اين نبرد پشت نمي کنم و اگر فرصت دست دهد که بتوانم آنرا مهار کنم به سرعت به سوي آنان خواهم شتافت .[1] و بزودي تلاش خواهم کرد 000 که زمين را از اين شخص وارونه و اين جسم کج انديش [ معاويه ] پاک سازم [2] تا سنگ و شن از ميان دانه ها خارج شود [3] بخش ديگري از اين نامه که در پايان آن آمده : [4] اي دنيا از من دور شو افسارت را بر گردنت انداختم تو را رها کردم من از چنگال تو رهائي يافته [5] و از دامهاي تو رسته ام و از لغزشگاههايت دوري گزيده ام . [6] کجايند پيشينياني که با شوخي هايت آنها را مغرور ساختي؟ کجا هستند ملتهائي که با زينتها و زخارف خود آنها را فريفتي؟ [7] هان آنها گروگان گورستانها و درون لحدها شده اند [8] [ اي دنيا ] سوگند بخدا اگر تو شخصي ديدني و قالبي حسي بودي حدود خداوند را در مورد بندگاني که آنها را با آرزوها فريب داده ايبر تو جاريمي ساختم . [9] و کيفر پروردگار را در مورد ملتهائي که آنها را به هلاکت افکندي و قدرتمنداني که آنها را تسليم مرگ و نابودي نمودي و هدف انواع بلاها قرار داديدر آنجا که نه راه پس داشته و نه راه پيش درباره ات به مرحله اجرا مي گذاردم . [10] هيهات کسيکه در لغزشگاههاي تو قدم گذارد سقوط مي کند . کسيکه بر امواج بلاهاي تو سوار گردد غرق مي شود . [11] [ اما ] کسيکه از دامهاي تو خود را بر کنار دارد پيروز مي گردد . آنکه از دست تو سالم رسته از اين هيچ ناراحت نيست که معيشت او به تنگي گرائيده چرا که دنيا در نظر او همچون روزي است که زمان زوال و پايان گرفتنش فرارسيده . [12] از من دور شو سوگند بخدا من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار سازي و زمام اختيارم را به دست تو نخواهم سپرد که به هر کجا خواهي ببري[13] بخدا سوگند سوگندي که تنها مشيت خداوند را از آن استثناء مي کنم آنچنان نفس خويش را به رياضت وادارم که به يک قرص نان هر گاه به آن دست يابم کاملا متمايل شود [14] و به نمک به جاي خورش قناعت نمايد و آنقدر از چشمهايم اشک بريزم که همچون چشمه اي خشکيده [1] ديگر اشگم جاري نگردد . آيا همانگونه که گوسفندان در بيابان شکم را پر مي کنند و مي خوابند و يا دسته ديگري از آنها در آغلها از علف سير مي شوند و استراحت مي کنند [2] علي [عليه السلام ] هم بايد از اين زاد و توشه بخورد و به استراحت پردازد ؟ در اين صورت چشمش روشن باد که پس از سالها عمر به چهارپايان رهاشده و گوسفنداني که در بيابان مي چرند اقتدا کرده است [3] خوشا بحال آن کس که وظيفه واجبش را نسبت به پروردگارش ادا کرده سختي و مشکلات را تحمل نموده [4] خواب را در شب کنار گذارده تا آنگاه که بر او غلبه کند روي زمين دراز بکشد و دست زير سر بگذارد و استراحت کند [5] در ميان گروهي باشد که از خوف معاد چشم هايشان خواب ندارد [6] پهلوهاي شان براي استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته [7] همواره لبهايشان به ذکر پروردگار در حرکت است گناهانشان براثر استغفار از بين رفته [8] آنها حزب الله اند آگاه باشيد که حزب الله رستگارانند [9] بنابراين اي پسر حنيف از خدا بترس و به همان قرص هاينان اکتفا کن تا خلاصي تو از آتش جهنم امکان پذير گردد .

نامه شماره46

و من کتاب له عليه السلام [10] الي بعض عماله [11] اما بعد ، فانک ممن استظهر به علي اقامه الدين ، واقمع به نخوه الاثيم ، [12] و اسد به لهاه الثغر المخوف [13] فاستعن بالله علي ما اهمک ، و اخلط الشده بضغث من اللين ، [1] و ارفق ما کان الرفق ارفق ، و اعتزم بالشده حين لا تغني عنک الا الشده ، [2] و اخفض للرعيه جناحک ، و ابسط لهم وجهک ، و الن لهم جانبک ، [3] و آس بينهم في اللحظه و النظره ، و الاشاره و التحيه ، [4] حتي لا يطمع العظماء في حيفک ، و لا يياس الضعفاء من عدلک ، و السلام

ترجمه

[10] از نامه هاي امام عليه السلام به بعضي از فرماندارانش [11] اما بعد تواز کساني هستيکه من براي به پاداشتن دين از آنها کمک مي گيرم سرکشي و تکبر گناهکاران را به وسيله آنان در هم مي کوبم [12] و مرزهائيرا که در معرض خطر قرار دارد به وسيله آنها حفظ مي کنم [13] بنابراين تو در مورد آنچه برايت مهم است از خدا استعانت جوي و شدت و سختگيري را با کمي نرمش درهم آميز 000 [1] در آنجا که مدارا کردن بهتر است مدارا کن اما آنجائي که جز با شدت عمل کار از پيش نمي رود شدت را به کار بند . [2] پر و بالت را براي مردم بگستر و با چهره گشاده با آنان روبرو شو نرمش را نسبت به آنها نصب العين خود گردان [3] و در نگاه اشاره و تحيت و درود ميان آنها مساوات را رعايت کن [4] تا زورمندان در تبعيض طمع نورزند و ضعيفان از عدالت تو مايوس نگردند والسلام .

نامه شماره47

و من وصيه له عليه السلام [5] للحسن و الحسين عليهما السلام لما ضربه ابن ملجم لعنه الله [6] اوصيکمابتقوي الله ، و الا تبغيا الدنيا و ان بغتکما ، و لا تاسفا علي شي ء منها زوي عنکما ، [7] و قولا بالحق ، و اعملا للاجر ، و کونا للظالم خصما ، و للمظلوم عونا [8] اوصيکما ، و جميع و لدي و اهلي و من بلغه کتابي ، بتقوي الله ، و نظم امرکم ، و صلاح ذات بينکم ، [9] فاني سمعت جدکما صلي الله عليه و آله و سلم يقول : [[ صلاح ذات البين افضل من عامه الصلاه و الصيام ] ] [10] الله الله في الايتام ، فلا تغبوا افواههم ، و لا يضيعوا بحضرتکم [1] و الله الله في جيرانکم ، فانهم وصيه نبيکم ما زال يوصي بهم ، حتي ظننا انه سيورثهم [2] و الله الله في القرآن ، لا يسبقکم بالعمل به غيرکم [3] و الله الله في الصلاه ، فانها عمود دينکم [4] و الله الله في بيت ربکم ، لا تخلوه ما بقيتم ، فانه ان ترک لم تناظروا [5] و الله الله في الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم في سبيل الله [6] و عليکم بالتواصل و التباذل ، و اياکم و التدابر و التقاطع [7] لا تترکوا الا مر بالمعروف و النهي عن المنکر فيولي عليکم شرارکم [8] ثم تدعون فلا يستجاب لکم ثم قال : [9] يا بني عبد المطلب ، لا الفينکم تخوضون دماء المسلمين خوضا ، [10] تقولون : [[ قتل امير المؤمنين ] ] الا لا تقتلن بي الا قاتلي [11] انظروا اذا انا مت من ضربته هذه ، فاضربوه ضربه بضربه ، و لا تمثلوا بالرجل ، [12] فاني سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول : [[ اياکم و المثله و لو بالکلب العقور ] ]

ترجمه

[5] از وصاياي امام عليه السلام به حسن و حسين عليه السلام هنگامي که [ابن ملجم ] لعنه الله آن حضرت را ضربت زد . [6] شما را به تقوا و پرهيزکاري و ترس از خداوند سفارش مي کنم در پي دنيا پرستي نباشيد گر چه به سراغ شما آيد . بر آنچه از دنيا از دست مي دهيد تاسف مخوريد [7] سخن حق بگوئيد و براي اجر و پاداش [ الهي] کار کنيد . دشمن سرسخت ظالم و ياور و همکار مظلوم باشيد [8] من شما و تمام فرزندان و خاندانم و کساني را که اين وصيت نامه ام به آنها مي رسد به تقوا و ترس از خداوند نظم امور خود و اصلاح ذات البين سفارش مي کنم [9] زيرا که من از جد شما صلي الله عليه و آله شنيدم مي فرمود : اصلاح بين مردم از نماز و روزه برتر است . [10] خدا را خدا را در مورد يتيمان نکند آنها گاهي سير و گاهي گرسنه بمانند نکند آنها در حضور شما در اثر عدم رسيدگي از بين بروند [1] خدا را خدا را که در مورد همسايگان خود خوش رفتاري کنيد چرا که آنان مورد توصيه و سفارش پيامبر شما هستند . وي همواره نسبت به همسايگان سفارش مي فرمود تا آنجا که ما گمان برديم به زودي سهميه اي از ارث برايشان قرار خواهد داد [2] خدا را خدا را در توجه به قرآن نکند ديگران در عمل به آن از شما پيشي گيرند . [3] خدا را خدا را در مورد نماز چرا که ستون دين شما است . [4] خدا را خدا را در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام که هستيد آنرا خالي نگذاريد که اگر خالي گذارده شود مهلت داده نمي شويد [ و بلاي الهي شما را فرا خواهد گرفت ] . [5] خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال جانها و زبانهاي خويش در راه خدا [ که بايد همه اينها را در اين راه به کار گيريد ] [6] و بر شما لازم است پيوندهاي دوستي و محبت را محکم داريد و بذل و بخشش را فراموش نکنيد و از پشت کردن به هم و قطع رابطه برحذر باشيد . [7] امر به معروف و نهي از منکر را ترک نکنيد که اشرار بر شما مسلط مي شوند [8] سپس هر چه دعا کنيد مستجاب نمي گردد . سپس فرمود : [9] اي نوادگان عبدالمطلب نکند شما بعد از شهادت من دست خود را از آستين بيرون آورده و در خون مسلمانان فرو بريد [10] و بگوئيد اميرمؤمنان کشته شد [ و اين بهانه اي براي خونريزي شود ] . آگاه باشيد به خاطر من تنها قاتلم را بايد بکشيد . [11] بنگريد هر گاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يک ضربت بزنيد تا ضربتي در برابر ضربتي باشد اين مرد را مثله نکنيد [ گوش و بينيو اعضاء او را نبريد ] [12] که من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم مي فرمود : از مثله کردن بپرهيزيد گر چه نسبت به سگ گزنده باشد

نامه شماره48

و من کتاب له عليه السلام [1] الي معاويه [2] و ان البغي و الزور يوتغان المرء في دينه و دنياه ، [3] و يبديان خلله عند من يعيبه ، وقد علمت انک غير مدرک ما قضي فواته ، [4] و قد رام اقوام امرا بغير الحق فتالوا علي الله فاکذبهم ، [5] فاحذر يوما يغتبط فيه من احمد عاقبه عمله ، [6] و يندم من امکن الشيطان من قياده فلم يجاذبه [7] و قد دعوتنا الي حکم القرآن و لست من اهله ، و لسنا اياک اجبنا ، [8] و لکنا اجبنا القرآن في حکمه ، و السلام

ترجمه

[1] از نامه هاي امام عليه السلام به معاويه [2] ظلم و ستم و کارهاي خلاف حق انسان را در دين و دنيايش به هلاکت مي اندازد . [3] و نقائص و عيوب او را نزد عيب جويان آشکار مي سازد من مي دانم که آنچه از دست رفته به دست نتواني آورد . [4] گروهي در مطالبه امريبه ناحق برخاسته اند و در اين راه سوگند ياد کرده اند خداوند هم اين سوگندشان را تکذيب کرده است . [5] [ اي معاويه ] از روزي برحذر باش که افرادي که کارهاي پسنديده انجام داده اند خوشحالند [6] و تاسف مي خورند چرا کم عمل کرده اند و کساني که شيطان را زمامدار خود قرار داده اند سخت پشيمان مي گردند . [7] تو ما را به حکم قرآن دعوت کرديدر حالي که خود اهل قرآن نيستي و ما هم پاسخ مثبت به تو نداديم . [8] بلکه به قرآن پاسخ داديم و حکمش را پذيرفتيم و به آن تن در داديم . والسلام

نامه شماره 49

و من کتاب له عليه السلام [9] الي معاويه ايضا[10] اما بعد ، فان الدنيا مشغله عن غيرها ، و لم يصب صاحبها منها شيئا الا فتحت له حرصا عليها ، [11] و لهجا بها ، ولن يستغني صاحبها بما نال فيها عما لم يبلغه منها ، [12] و من وراء ذلک فراق ما جمع ، و نقض ما ابرم و لو اعتبرت بما مضي حفظت ما بقي ، و السلام

ترجمه

[9] از نامه هاي امام عليه السلام به معاويه [10] اما بعد دنيا انسان رابه خود مشغول و از غير خود بيگانه مي سازد . دنيا پرستان به چيزي از دنيا نمي رسند مگر اينکه دري از حرص به رويشان گشوده مي شود . [11] و آتش عشق آنان تندتر مي گردد . کسيکه به دنيا برسد هرگز به آنچه دارد قانع نيست . [12] و به دنبال آن فراق و جدائي و پنبه کردن بافته ها است و اگر از آنچه گذشته است عبرت گيري آنچه را باقي است حفظ خواهي کرد . والسلام

نامه شماره 50

و من کتاب له عليه السلام [1] الي امرائه علي الجيش [2] من عبد الله علي بن ابي طالب امير المؤمنين الي اصحاب المسالح [3] اما بعد ، فان حقا علي الوالي الا يغيره علي رعيته فضل ناله ، و لا طول خص به ، [4] و ان يزيده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده ، و عطفا علي اخوانه [5] الا و ان لکم عندي الا احتجز دونکم سراالا في حرب ، [6] و لا اطوي دونکم امرا الا في حکم ، و لا اوخر لکم حقا عن محله ، [7] و لا اقف به دون مقطعه ، و ان تکونوا عندي في الحق سواء، [8] فاذا فعلت ذلک وجبت لله عليکم النعمه ، ولي عليکم الطاعه ، [9] و الا تنکصوا عن دعوه ، و لا تفرطوا في صلاح و ان تخوضوا الغمرات الي الحق ، [10] فان انتم لم تستقيموا لي علي ذلک لم يکن احد اهون علي ممن اعوج منکم ، [11] ثم اعظم له العقوبه ، و لا يجد عندي فيها رخصه ، [12] فخذوا هذا من امرائکم ، و اعطوهم من انفسکم ما يصلح الله به امرکم و السلام

ترجمه

[1] از نامه هاي امام عليه السلام به سران سپاهش [2] از جانب بنده خداعلي بن ابيطالب اميرمؤمنان [عليه السلام ] به نيروهاي مسلح و نگهدارنده مرزها [3] اما بعد حقي که بر والي و زمامدار انجام آن لازم است اين است : فضل و برتري که به او رسيده و مقام خاصي که به او داده شده نبايد او را نسبت به رعيت دگرگون کند[4] و اين نعمتي که خداوند به او ارزاني داشته بايد هر چه بيشتر او را به بندگان خدا نزديک و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد . [5] آگاه باشيد حق شما بر من اين است که جز اسرار جنگي هيچ سري را از شما پنهان نسازم [6] و در اموري که پيش مي آيد جز حکم الهي کاري بدون مشورت شما انجام ندهم . هيچ حقيرا از شما به تاخير نيندازم [7] بلکه آنرا در وقت و سررسيدن آن پرداخت کنم . [ و نيز حق شما بر من اين است که ] همه شما در پيشگاه من مساوي باشيد . [8] آنگاه که اين وظائف را انجام دادم و نعمت خداوند بر شما مسلم و حق اطاعت من بر شما لازم گرديد [9] موظفيد که از فرمان من سرپيچي نکنيد در کارهائي که انجام آنها به صلاح و مصلحت است سستي و تفريط روا مداريد و در درياهاي شدائد بخاطر حق فرو رويد . [10] اگر اين وظائف را نسبت به من انجام ندهيد آن کس که راه کج برود از همه نزد من خوارتر است . [11] سپس او را به سختي کيفر مي کنم و هيچ راه فراري نزد من نخواهد داشت . [12] اين فرمان را از امراي خود بپذيريد و آمادگي خود را در راه اصلاح امورتان در اختيارشان بگذاريد . والسلام